+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 3:8  توسط تانیش
|
وزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در
شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم
نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور
بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند.
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه
عسل به شمیلا رفتیم،اونجا …
برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من
انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون
اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .
همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :”این بار اولته”
دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار
همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:”این دومین بارت” بعد بازم راه افتادیم
.وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و
با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.
سر همسرم داد کشیدم و گفتم :”چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو
کشتی!دیونه شدی؟”
همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:”این بار اولت
بود.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 17:29  توسط تانیش
|
در دانشگاه استنفورد ، استاد در حال شرح
دادن مفهموم بازاریابی به دانشجویان خود بود
شما در یک
مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش
و می گین : من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن ، به این میگن بازاریابی
مستقیم
شما در یک
مهمانی به همراه دوستانتون ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ،
بلافاصله یکی از دوستاتون میره پیش دختره ،به شما اشاره می کنه و می گه : اون پسر
ثروتمندیه ، باهاش ازدواج کن ، به این می گن تبلیغات
شما در یک
مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش
و شماره تلفنش رو می گیرین ، فردا باهاش تماس می گیرین و می گین : من پسر ثروتمندی
هستم ، با من ازدواج کن ، به این میگن بازاریابی تلفنی
شما در یک
مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله کراواتتون
رو مرتب می کنین و میرین پیشش ، اون رو به یک نوشیدنی دعوت می کنیین ، وقتی کیفش
می افته براش از روی زمین بلند می کنین ، در آخر هم براش درب ماشین رو باز می کنین
و اون رو به یک سواری کوتاه دعوت می کنین و میگین : در هر حال ،من پسر ثروتمندی هستم
، با من ازدواج می کنی؟ ، به این میگن روابط عمومی
شما در یک
مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین که داره به سمت شما میاد و میگه : شما
پسر ثروتمندی هستی ، با من ازدواج می کنی؟ ، به این می گن شناسایی علامت تجاری شما
توسط مشتری
شما در یک
مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش
و می گین : من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن ، بلافاصله اون هم یک سیلی
جانانه نثار شما می کنه ، به این میگن پس زدگی توسط مشتری
شما در یک
مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، بلافاصله میرین پیشش
و می گین : من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن و اون بلافاصله شما رو به
همسرش معرفی می کنه ، به این می گن شکاف بین عرضه و تقاضا
شما در یک
مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ، ولی قبل از این که
حرفی بزنین ، شخص دیگه ای پیدا می شه و به دختره میگه : من پسر ثروتمندی هستم ، با
من ازدواج کن به این میگن از بین رفتن سهم توسط رقبا
شما در یک مهمانی ، یک دختر بسیار زیبا رو می بینین و ازش خوشتون میاد ،
ولی قبل از این که بگین : من پسر ثروتمندی هستم ، با من ازدواج کن ، همسرتون پیداش
میشه ، به این میگن منع ورود به بازار
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 8:0  توسط آرتميس
|
سلام ! ما امدمیم ! نگویید که چه دیر که دو دلیل محکمه پسند پیشکش خدمت اوردم : اولند که در این دنیای سر تا پا تقصیر ما نیز به دنبال تقصیر های خود بوده و بسیار مشغول گه گاه پیش می اید که امیدواریم بخشایش حاصل گردد ! دویومند گفتیم فرصت بسیار کنیم که اگر شروع کنیم خلقی را جلو دارمان نباشد تا ما دست از سیاهه برداری بردایم و مجال ندهیم کس را !
حال تصمیم بدان داریم تا محیطی جدید در نبشتارمان باز کنیم به نام ویرگول سر خط و پارسی را مورد تنوع قرار داده و از این املای ثقیل و جان کاه اداری دستوری نقطه سر خط به نحویی در املا به نام ویرگول سر خط مبدل گردانیم تا به حالتی دوستانه و جان افزا نایل اییم باشد درس عبرت دیگران
حال هدف از این تدابیر چیست ؟
اولند پر کردن صفحات
ثانیا دست بردن به نگارش احوال روزانه که ارائه خواهیم نمود
باشد دوستان این دوستانه را مفرح ذات باشد و
سایرین را بدین نحو رهنمون
حال از مجال آمده سود جسته به آن مرد مردستان
به آن قداره دار مردستان
به آن جوان خطه زر خیز
به آن اژده های خشمگین به آن عزیز سفر کرده
سلامی داریم و عارضیم که ملالی نیست جز دوری شما
و نیز به جهت بی اطلاعی از احوال شما که احوال ما را دستخوش بسی رنج کرده بود
حال که اخبار مردستان را داده و خبر سلامت شما به ما رسیده بسیار متحول شده
و احساس آرامی چند چندان هر چندان میکنیم !
ما را هر از گاهی یاد نموده و به این مجازستان رخ نمون باشید !
حال نیز در انتها از برای همگی این دوستانه سعادت ارزومندیم
خدای نگاهدارتان !
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 19:22  توسط کاتب
|
از پایتخت که حدود ۴-۵ ساعت در جاده های زیبا و چشم نواز به سمت شمال و کوه های البرز و دامنه های همیشه رمز آلود آن بروید شما را به دیار عاشقان کوه درخت آبشار و رودخانه های همیشه بکر ماسوله و خانه های مطبق و کوه های بیشتر مه آلود آن می رساند .
اما اگر بخواهید این شگفتی را بیشمار سازید و گذرتان به استان های شمال غربی و خصوصا اردبیل افتاد می توانید از مسیر جادویی و سحر آمیز آستارا و کناره مرزی سرزمین شورانگیز ایران و تکه از دست رفته آن آذربایجان بروید
به سمت مرکز رشته کوه های البرز بروید و از کنار دریای نزدیک حویق تالش (شام) اسالم رضوان شهر و نزدیک شوید به شهرستان رود و کلوچه های مخصوص آن فومن .
در آنجا می توانید استراحتی کنید و قوایی تازه کنید و با حرارت بیشتر به سرزمینی پای بگذارید که ۴۰ دقیقه با ماشین در میان سر بالایی جاده آن در میان کوه هایی که لباس سبز طبیعت را هر چه چشم نوازتر به تن کرده اند به ماسوله برسید جایی که دیدار دوباره آن هرگز تکراری نمی شود جادوی آن نه درختان تو در توی آن نه خانه های مطبق آن
و نه تنها رودخانه وآبشار و گیاهان و جانداران استثنایی آن است
بلکه مهمتر هوای همیشه مه الود و بارانی وخنک آن است که مرداد تابستان گرم سال هم همیشه شما را نهیب می زند که خود را بی مهابا به آن دیار بزنید .
اما از هر راه آن دیار بروید شما را به قسمتی مجزا از بهشت همیشه خیال انگیز خود میهمان می کند .
این مطالب و این عکس ها یک گوشه از سفر من به قسمتهای شمالی و شمال غرب ایران که مربوط میشه به ماسوله این دور دنیا در ۵ روز من شامل عبور از ۵ استان کشور میشه ! (با حداکثر سرعت ممکن)
+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 18:38  توسط کاتب
|
تقدیم به بروبچ آی تی
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 11:14  توسط دیکتاتور
|
در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »
پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 17:2  توسط تانیش
|
حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″ تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق” من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را…. و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:34  توسط تانیش
|